سلام ماجرا از اونجایی شروع شد که صبح امروز به خونه مامانم تلفن کردم تا یک احوالپرسی کوتاه بکنم در طول مدت کوتاهی که حرف زدیم مامانم گفت که امروز ناهار همگی خونه خاله جون هستند و از من هم خواست تا برم. من قول خاصی به مامانم ندادم و بعد از اینکه شال و کلاه کردم راه افتادم و رفتم به سمت دادسرای جنایی تهران.
در طول راه خیلی به اینکه برم اونجا فکر کردم اخه خاله جون برای داماد عزیزش که رفته مکه آش پشت پا پخته بود و میخواست که همگی دور و برش باشن. از طرفی هم مدت طولانی بود که شوهر خاله عزیز دچار بیماری شده بود من و صادق اصلا فرصت نکرده بودیم که سری بهش بزنیم.
من هم خیلی دوست داشتم که توی اون ضیافت شرکت کنم راستش را بخواید خیلی سال است که سری به خونه خاله خانم نزده بودم و کلی دلم برای خونش تنگ شده بود در هر حال در طول مسیر همه چیز را موکول کردم به اینکه چه ساعتی از این دادسرای لعنتی بیرون بیام. یک ساعتی را با فرناز توی دادسرا چرخ زدیم و از این اتاق به اون اتاق بالاخره ۳ تا خبر قتل گرفتیم و ساعت از ۱۱ و نیم گذشته بود که از دادسرا بیرون اومدم.
سه راه اذری که رسیدم سوار ماشین های بازار شدم و سر کوچه ملکی پیاده شدم. یک جعبه شیرینی خامه ای خوشمزه خریدم و وارد کوچه شدم. زنگ در خونه خاله را فشردم و وارد اپارتمان شدم همه چیز بعد از سالها سر جای خودش بود خاله از دیدنم خیلی خوشحال شد و با آغوشی باز مرا تو بغلش گرفت بعد هم دختراش با شیرینی و چای از من پذیرایی کردن
از طرفی دلم میخواست اونجا بمونم و از طرفی هم باید خودم را هر چه زودتر به روزنامه میر سوندم خلاصه که بعد از نیم ساعت وقتی خواستم بیام سمت روزنامه خاله جون یک کاسه اش خوشمزه برام ریخت و با یک بشقاب کلم پلو جاتون حسابی خالی بود ولی اصلا نفهمیدم چطوری خوردم از بس که عجله داشتم خلاصله سرتون را درد نیارم نزدیکای ۲ و نیم بود که خودم را رسوندم روزنامه و کار مثل همیشه ادامه پیدا کرد
تبصره: خبر قتلی که خیلی برام مهم بود طبق معمول کار نشد
تبصره ۲ : برعکس همیشه که زود میرسم روزنامه امروز که یک کمی کار داشتم صادق همسر عزیزم اومد ه بود روزنامه و با من کار داشت ولی بدون این که موفق به دیدنم بشه رفت
تبصره ۳ : کاشکی میشد بعضی روزها آدم مال خودش میشد نه دوستان