کاشکی میشد 22 ساله بشم

خیلی وقته که توی وبلاگم ننوشتم نمی دونم شاید خیلی درگیر بودم یا اینکه نمیخواستم که سری به وبلاگم بزنم اما یک اتفاق خاطرات یک دوست یا بهتر خاطرات تو و یادآوری اون برام باعث شد تا دوباره بنویسم.

فکرش را بکن توی یک هوای ابری و آفتابی با اکرم رفتیم بیرون اون هم مثل من دلش گرفته بود و میخواست تا هوایی بخوره قدم زدیم و قدم زدیم انگار احساس می کردم داری بهم نزدیک میشی نشستیم روی چمن ها و هی خاطرات ۱۰ سال قبل را ورق میزدیم اما هیچ کدوم دلمون نمیخواست که از اون زمان دور بشیم مثل دیونه ها هر کدوم داشتیم از عشق و خاطرات زندگی مون توی ۲۴ سالگی حرف می زدیم اما هر بار که اسمت را به زبون می آوردم تو رو نزدیکتر می دیدم دلم میخواست کنارم بودی و دستم را می گرفتی دلم میخواست مثل اون موقع ها که عاشق بودیم خل بازی از خودمون در بیاریم دلم میخواست دوباره زیر بارون از ویلا تا پیروزی را پیاده با هم قدم می زدیم و ... خلاصه نمی دونم که چی شد یک ساعت نه دو ساعت بیشتر من و اکرم از اون موقع ها گفتیم اون از عشقش گفت و من از تو...

کاشکی می شد دوباره یک دختر ۲۲ ساله می شدم و دوباره تو رو می دیدم... الان کجایی ؟ چی کار می کنی؟

امروز همش دلم میخواد بنویسم

امروز همش دلم میخواد بنویسم عقربه های ساعت ۷ و نیم عصر را نشون میده حسابی بارون باریده و هوا ۱۶ درجه بالای صفر است و من منتظر برای آمدن تو.. آش رشته روی گاز برای خودش می جوشه و بوی سیر و پیاز داغ همه فضای خونه را پر کرده... دلم میخواد الان در خونمون را بزنن و کلی آدم بیاد توی خونه دیگه از این سکوت فراری ام خسته ام از این همه تلاش دلم یک زندگی آروم می خواد یه زندگی مثل توی رویاهام... دلم میخواد همش بنویسم بغض گلوم را فشار میده اما واقعیت اینکه نمیدونم چرا دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از چی از کی بنویسم هر چی دو رو برم را نگاه می کنم می بینم همش سکوته سکوت... بغضم را میخورم ... حسرت خنده زن سیاهپوست که بچه اش را توی تابلو نقاشی روبه رویم بغل کرده را میخورم ... خسته ام .... دورم از تمام دلبستگی هایم... برای آینده ای که نمی دانم چه خواهد شد... دورم از تمام عاشقانه های زندگی ام ... زنگ در را می زنند باید بروم...

یک احساس خوب

 

امشب وقتی بعد از مدتها وبلاگم را باز کردم تا یک سری به دوستای وبلاگی ام بزنم هیچ چیز نمی تونست من را به اندازه ای خوشحال کنه که وقتی وبلاگ دوستم آزاده را باز کردم و مطلبش را می خوندم دیدم هنوز هم در خاطرش هستم و من را یاد کرده بعد از چند ثانیه اما کمی دلم گرفت و یاد روزهای خوبی افتادم که با دوستای مهربونم فرناز حمیده و ازاده درباره موضوعات مختلف صحبت می کردیم و گاهی هم سنگ صبور هم می شدیم

در هر حال از اینکه هنوز توی خاطرشون هستم خوشحالم و احساس خوبی دارم و برای همشون آرزوی سلامتی و شاد کامی می کنم این بوس برای همه دوستای مهربون و خوب

شمارش معکوس برای رفتن

 

دیگه روزها داره خیلی سریع میگذره و شمارش معکوس من وصادق برای پرواز کردن و رفتن و رسیدن به آرزوهای دوردست آغاز شده. وسایل خونمون را برعکس تصورمان تونستیم خیلی زود به فروش برسونیم و کمی خیالمون راحت شد تازه قراره است که همین روزها یک مستاجر خوب بیاد و توی خونمون باشه

راستی این روزها کمی دلتنگ شدم می دونم چرا اما نمیخوام بهش اهمیت بدم

 

روزهای پایانی کار

 

سلام دوستای مهربون

من دیگه دارم روزهای آخر کار را در روزنامه همشهری می گذرونم و خودم را برای رفتن به یک سفر که سالها منتظرش بودیم و کلی براش زحمت کشیدیم آماده می کنم  من و صادق روز ۱۷ خرداد ساعت ۸ صبح بلیط داریم و پروازمون به لندن و از اونجا به مونترال کانادا است برای من و همسر مهربونم کلی دعا کنید یادتون نره

راستی دلم برای همتون تنگ میشه ضمن اینکه این دلتنگی را وقتی بیشتر احساس می کنم که این روزها وقتی میرم خونه می بینم که یکی از وسایل خونم که با عشق دوستشون داشتم و باهاشون کلی خاطره داشتم فروخته شده

باز هم بهتون سر میزنم دوستتون دارم

خوشحالم خیلی

 

خوشحالم خیلی زیاد وقتی بعد از گرفتن یک گزارش تکان دهنده از یک کیف قاپی داشتم می رفتم به سمت روزنامه تلفنم زنگ خورد و اون طرف خط همسر مهربانم بود. کلی با هم صحبت کردیم و من احساس کردم که صدای صادق یک حس خوبی داره ولی اولش به روم نیاوردم و همینطوری داشتیم با هم صحبت می کردیم که یک دفعه صادق گفت میخواد خبر خوشی بهم بده من هم مشتاقانه منتظر بودم که یک دفعه بهم گفت ویزامون اومده اصلا باور نمی کردم خیلی خوشحال شدم و چندین بار ازش پرسیدم تا مطمئن شدم که درست می شنوم.

بالاخره این ویزای کانادا اومد داشتیم دق می کردیم البته خیلی مدت کوتاهی را بعد از مدیکال بود که ویزا صادر شده بود و من از این بابت خوشحالم  دیگه باید کم کم به فکر فروش خونه و لوازم زندگی باشیم برامون دعا کنید دوستای مهربون

 

روزهای پایانی سال را می گذرونیم و امیدوارم سال جدید برای همه دوستام خوب باشه . توی گذروندن هفته آخر بودم که یکهو صادق همسر عزیزم من را سوپرایز کرد و با هم رفتیم کیش

یک مسافرت غیر منتظره وعالی. کلی خستگی مون در آمد و این بار دیگه منتظر اومدن سال جدید با اتفاقای جدید هستیم. 

 

به مناسبت روز جهانی زن

 

 زن که باشی
درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛
در باره‌ی لبخندت
که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی
در...باره‌ی زیبایی‌ات
......که دست خودت نبوده و نیست
درباره‌ی تارهای مویت
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها
از روسری بیرون ریخته‌اند
درباره‌ی روحت، جسمت
درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت
قضاوت می‌کنند
تو نترس و زن بمان
احمق‌ها همیشه زیادند
نترس از تهمت دیوانه‌های شهر
که اگر بترسی
رفته رفته
زنِ مردنما می‌شوی

خونه خاله و رفتن به روزنامه

سلام ماجرا از اونجایی شروع شد که صبح امروز به خونه مامانم تلفن کردم تا یک احوالپرسی کوتاه بکنم در طول مدت کوتاهی که حرف زدیم مامانم گفت که امروز ناهار همگی خونه خاله جون هستند و از من هم خواست تا برم. من قول خاصی به مامانم ندادم و بعد از اینکه شال و کلاه کردم راه افتادم و رفتم به سمت دادسرای جنایی تهران.

در طول راه خیلی به اینکه برم اونجا فکر کردم اخه خاله جون برای داماد عزیزش که رفته مکه آش پشت پا پخته بود و میخواست که همگی دور و برش باشن. از طرفی هم مدت طولانی بود که شوهر خاله عزیز دچار بیماری شده بود من و صادق اصلا فرصت نکرده بودیم که سری بهش بزنیم.

من هم خیلی دوست داشتم که توی اون ضیافت شرکت کنم راستش را بخواید خیلی سال است که سری به خونه خاله خانم نزده بودم و کلی دلم برای خونش تنگ شده بود در هر حال در طول مسیر همه چیز را موکول کردم به اینکه چه ساعتی از این دادسرای لعنتی بیرون بیام. یک ساعتی را با فرناز توی دادسرا چرخ زدیم و از این اتاق به اون اتاق بالاخره  ۳ تا خبر قتل گرفتیم و ساعت از ۱۱ و نیم گذشته بود که از دادسرا بیرون اومدم.

سه راه اذری که رسیدم سوار ماشین های بازار شدم و سر کوچه ملکی پیاده شدم. یک جعبه شیرینی خامه  ای خوشمزه خریدم و وارد کوچه شدم. زنگ در خونه خاله را فشردم و وارد اپارتمان شدم همه چیز بعد از سالها سر جای خودش بود خاله از دیدنم خیلی خوشحال شد و با آغوشی باز مرا تو بغلش گرفت بعد هم دختراش با شیرینی و چای از من پذیرایی کردن

از طرفی دلم میخواست اونجا بمونم و از طرفی هم باید خودم را هر چه زودتر به روزنامه میر سوندم خلاصه که بعد از نیم ساعت وقتی خواستم بیام سمت روزنامه خاله جون یک کاسه اش  خوشمزه برام ریخت و با یک بشقاب کلم پلو جاتون حسابی خالی بود ولی اصلا نفهمیدم چطوری خوردم از بس که عجله داشتم خلاصله سرتون را درد نیارم نزدیکای ۲ و نیم بود که خودم را رسوندم روزنامه و کار مثل همیشه ادامه پیدا کرد

تبصره: خبر قتلی که خیلی برام مهم بود طبق معمول کار نشد

تبصره ۲ : برعکس همیشه که زود میرسم روزنامه امروز که یک کمی کار داشتم صادق همسر عزیزم اومد ه بود روزنامه و با من کار داشت ولی بدون این که موفق به دیدنم بشه رفت

تبصره ۳ : کاشکی میشد بعضی روزها آدم مال خودش میشد نه دوستان

روزهای پایانی  انتظار

 

زندگی داره روال خودش را طی میکنه و بدون توجه به این همه انتظاری که من و صادق داریم می کشیم روزهای آخر سال نزدیک و نزدیکتر میشه

خبرهای خوبی براتون دارم خوشحالم که ۳ تا از دوستای خوبم ویزاشون آمده و دیگه بابت رفتن دلواپسی ندارن و کم کم بار سفر می بندند ولی این وسط من و صادق هنوز منتظریم

ولی امیدوار به اینکه روزهای پایانی انتظار نزدیک است و بالاخره ما هم بار و بندیل سفر را به زودی بخواهیم بست

می دونم که خبرهای خوب در راه است

نوشته ای از صادق

خیلی خلاصه درخصوص فرهنگ کار تیمی، بازی بهترین آموزشه

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میکذارند و به 10 بچه میگویند هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره " گرگه" باید سر بذاره و ادامه بازی.
در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه.

بالاخره يك نامه از سفارت رسيد

سلام دوستان

بالاخره بعد از 15 ماه و اندي بالاخره سفارت كانادا يك تكوني به خودش داد و يك نامه آبديت مدارك برامون فرستاد حالا هم ما داريم اون مدارك را كه شامل سوپيشينه، گواهي اشتغال به كار و كمي توضيحات درباره كارمون است را  جمع و جور مي كنيم تا به اميد گرفتن مديكال باشيم

در هر حال اميدوارم اين روزهاي پر از انتظار زودتر تموم بشه و ما خودمون را توي كبك ببينيم. راستي مديكال چند تا از دوستاي خوبمون هم اومده

بوي خبرهاي خوش مي آيد

 

انگار بعد از ۱۵ ماه و اندي بالاخره داره بوي خبرهاي خوش مياد مديكال يكي از بچه ها كه يك روز زودتر از ما رفته بود مصاحبه اومد ما هم اميدوارانه ايميل هامون را چك مي كنيم

به اميد روزهاي خوب و پايان يافتن اين همه انتظار

اندیشه هيچ پيشوندو پسوندي نمي‌پذيرد!


نوامبر 7, 2010 يک عمل واجب‌تر از مسواک، هر شب دروغ‌هايي را که نگفته‌ايم بشماريم!
توسط anddisheh

فکر مي‌کنم ديگر بايد بپذيريم که دروغ‌گويي بخشي از زندگي اجتماعي ما شده است. اگر به صحبت‌هاي روزمره خودمان خوب دقت کنيم، متوجه مي‌شويم که هر روز دروغ‌هايي به ديگران مي‌گوييم که در لحظه گفتن آن دروغ‌ها خود متوجه نمي‌شويم در حال دروغ گفتن هستيم! حتي در پاره‌اي از اوقات ممکن است نيازي به دروغ گفتن نباشد ولي گويي لذتش بيشتر است! فکر ميکنم بايد راهکارهاي عملي مناسبي براي مبارزه با اين عادت ناپسند ارائه گردد. مثلا مي‌توانيم خود را عادت دهيم هر شب قبل از خواب دروغ‌هايي را که مي‌توانستيم بگوييم و نگفته‌ايم بشماريم. اين کار جدا از اينکه پيش‌زمينه يک خواب آرام را فراهم مي‌کند، باعث ايجاد انگيزه در جهت پرهيز از دروغ‌گويي مي‌شود. از طرفي ديگر موارد پنهان هم به مرور زمان خود را نشان مي‌دهند و مي‌شود با اين روش به تدريج عادت به دروغ‌گويي را مهار کرد.

اما درمان اصلي دروغگويي درک کردن چرايي بد بودن آن عمل است. به نظر من ديگر زمان آن رسيده است که همه اقشار مردم بتوانند با چراجويي و مطالعه به اهميت احترام به قراردادهاي اجتماعي بشري و اخلاق انساني پي ببرند.مثلا به‌جاي “دروغ‌گو دشمن خدا است” بهتر است ياد بگيريم که چرا نبايد دروغ گفت و چه عواقب و اثرات مخربي دارد. مي‌توانيم شروع کنيم به جستجو کردن در اينترنت و يا سوال کردن از ديگران که چرا نبايد دروغ بگوييم؟

يك اتفاق خوب

ديروز روز خوبي برام بود منظورم روز پنج شنبه ۱۳ آبان است. بعد از ۴ سال و اندي بالاخره دوستاي مهربونم آمدند خونه ما.كلي راه اومدن تا رسيدن در هر صورت روز خيلي خوبي بود اولش با اومدن خواهر مهربونم با اون دختر بانمكش شروع شد و بعد از كلي آمده كردن وسايل پذيرايي بود كه بالاخره دوستام از تهران به شهرستان رسيدند

منظورم از شهرستان همان استان البرز است. خلاصه كه روز خوبي بود من كلي انرژي گرفتم و دلم شاد شد. باهم كلي صحبت كرديم و راستش را بخوايد كمي هم غيبت دوستان و آشنايان را انجام داديم. ولي در كل خيلي روز خوبي بود راستي من هم بعد از پذيرايي هاي اوليه به هنرنمايي پرداختم منظورم انجام يكسري كارهاي آرايشگري بود به نظرم كلي مشتري براي خودم پيدا كردم. تازه يك نكته جالبتر اينكه بچه ها يك كيك خوشگل هم خريده بودند كه روش يك ماشين آتش نشاني بود فكر كنم كارشون روي خريد كيك هم تاثير گذاشته. در هر حال از همشون ممنونم.

اميدوارم اين روزها دوباره تكرار بشه براي اينكه احساس مي كنم به اين هم نشيني ها احتياج دارم

تبصره: دوستام همه خبرنگار حوادث هستند از روزنامه هاي مختلف ايران، اطلاعات،‌فرهيختگان، سايت برنا و خودم هم همشهري

این هم یک تست جدید امتحانش کنید

تست زیر نمونه ا‌ی از حرکاتی است که با انجام آن مغز درگیر و گیج می‌شود. حتی اگر بارها و بارها این عمل را انجام دهید، مغز با سردرگمی زیاد همان نتیجه را نشان خواهد داد و‌ هیچ تغییری بوجود نخواهد آمد. یعنی شما نمی‌توانید، با سعی و تمرین مداوم پایتان را با هوش کنید. چرا که مغز شما از قبل برنامه ریزی شده است.

این تست بسیار هیجان انگیز تنها چند ثانیه طول می‌کشد. باور کردنی نیست،

ولی کاملا صحت دارد. همین حالا آن را امتحان کنید…


1_ در حالیکه مقابل مانیتورتان نشستید (هر جای دیگر مانند: صندلی، مبل…) پای راستتان را کمی بالا بیارید و در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانید.

2_ در همین حال با دست راست عدد ۶ را در هوا بنویسید. مسیر چرخش پای شما تغییر کرد نه ؟ یعنی پای شما خلاف عقربه‌های ساعت شروع به چرخیدن کرد. درسته؟

هنوز دانشمندان علتی برای این عکس العمل مغز پیدا نکرده‌اند. در نتیجه هیچ‌کاری برای تغییر آن نمی‌توان انجام داد. شما می‌توانید بارها و بارها این آزمایش را انجام دهید و بارها و بارها همان نتیجه را بگیرید.

يكي ديگه هم رفت امريكا ما هنوز اينجا هستيم

سلام اميدوارم دوستاي وبلاگي ام خوب باشند امروز كمي سرم درد ميكنه خسته شدم از اين همه بلاتكليفي 

امروز از طريق تماس تلفني يكي از دوستامون متوجه شدم كه بليط پرواز امريكاشون را گرفتند و به اميد خدا روز ۲۶ آبان به سمت سرزمين خوشبختي ها و آرزوهاشون پرواز مي كنند من و صادق براي اونها آرزوي خوشبختي و سلامتي مي كنيم

اما نكته اين جاست كه ما هنوز منتظريم بيشتر از ۱۳ ماه از رفتن مصاحبه به سوريه مي گذره و هيچ خبري از مديكالها نيست ديگه خسته شديم نه دل و دماغ كاري را داريم نه انگيزه اي براي زندگي اميدوارم هر چه زودتر يك خبري از اين سفارت عجيب و غريب كانادا بشه و ما از اين خماري در بيايم

 

ديگه زندگي داره كم كم برام تكراري ميشه خسته شدم از اين همه انتظار. كلي برنامه براي رفتن به سرزمين روياهامون داشتيم اما همگي اش مسكوت باقي مانده و هيچ اتفاقي نيافتاده است.

همه دوستانم مثل من شدند تو رو خدا اگر كسي خبر جديدي درباره ارسال مديكالها داشت به ما هم بگه

تبصره: خدايا ۱۳ ماه انتظار بس نيست. ۲۵ شهريور پارسال وقتي با دوستانمون آنا، پيام ، سارا و همسر عزيزم صادق در يكي از هتل هاي سوريه قبولي مون را در مصاحبه جشن گرفتيم به هم قول داديم كه سال بعدش توي كبك اين جشن را برگزار كنيم اما فعلا كه اين جا هستيم ديگه نمي دونيم چه كار كنيم دست و دلمون به هيچ كاري نميره و همش داريم وقت كشي مي كنيم فقط هم به خاطر نيومدن مديكاله

غمگينم

ناراحتم از وقتي كه اين خبر را شنيدم خيلي به ماجرا فكر كردم اما نتونستم باور كنم كه جان انسانها اين قدر بي ارزش باشه

درمورد هما صحبت مي كنم زن نابينايي كه به تازگي در متروي تهران قرباني سهل انگاري مسئولان مترو شده است. يكي از دوستانش درحالي كه گريه مي كرد و از همكاران وي در ايران سفيد بود به من گفت: هيچ وقت فراموش نمي كنم هما هميشه جزو داوطلبان براي اجراي امتحاني براي مناسب سازي مترو بود و متاسفانه مرگ غم انگيز وي نيز در مترو اتفاق افتاد. او از نابيناياني بود كه درصد ديدش  در تاريكي و فضاهاي بسته كاملا صفر بود و در تاريكي مطلق قدم برميداشت.

شايد در ديد خيلي از آدم هاي اطرافم اين يك حادثه تلخ بود يا اينكه سرنوشتش بايد اين طوري رقم مي خورد اما ناراحتي من چيز ديگه است ناراحتم از اينكه چرا جان زن نابينايي كه صاحب ۲ دختر غزل و ترانه است بايد اين طور گرفته شود. وقتي صبح اول  وقت هما عصاي سفيدش را در دست گرفت تا ۲ دلبندش را به مهد كودك برساند اميد داشت تا دوباره به دنبال آنها برود.

ناراحتم از اينكه او يك خبرنگار هم بود سالها در روزنامه همشهري به همراه همسرش صفحه معلولان را منتشر مي كردند. به خاطر مي آورم روزي را كه وي و همسرش در روزنامه با هم آشنا شدند و بعد از مدتي تصميم به ازدواج گرفتند.

باز هم غمگينم چرا كه او معلم يكي از مراكز آموزش و پرورش استثنايي هم بود. او را دوست دارم اما ديگر نبايد منتظر صداي عصايش كه به زمين مي خورد و وارد تحريريه مي شد باشم. روحش شاد

اگر عمر دوباره داشتم

با سلام ارزش خوندن داره حتمآ امتحان كنيد
عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال ١٨٨٩ در ایندیانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است؛ اما قطعه کوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف کرد.

بخوانید:
البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:
"شادى از خرد عاقل‌تر است."