خوشحالم خیلی زیاد وقتی بعد از گرفتن یک گزارش تکان دهنده از یک کیف قاپی داشتم می رفتم به سمت روزنامه تلفنم زنگ خورد و اون طرف خط همسر مهربانم بود. کلی با هم صحبت کردیم و من احساس کردم که صدای صادق یک حس خوبی داره ولی اولش به روم نیاوردم و همینطوری داشتیم با هم صحبت می کردیم که یک دفعه صادق گفت میخواد خبر خوشی بهم بده من هم مشتاقانه منتظر بودم که یک دفعه بهم گفت ویزامون اومده اصلا باور نمی کردم خیلی خوشحال شدم و چندین بار ازش پرسیدم تا مطمئن شدم که درست می شنوم.

بالاخره این ویزای کانادا اومد داشتیم دق می کردیم البته خیلی مدت کوتاهی را بعد از مدیکال بود که ویزا صادر شده بود و من از این بابت خوشحالم  دیگه باید کم کم به فکر فروش خونه و لوازم زندگی باشیم برامون دعا کنید دوستای مهربون